تبليغاتX
سینمای خودمونی
 

تو راه تهران اصفهان هستم. در اتوبوس نشسته ام و می خواهم سعی کنم بخوابم. همون موقع تلویزیون های اتوبوس روشن می شن و آهنگ تیتراژ آغازین نقاب شنیده می شه.

هفته قبلش سی دیش به دستم رسید هرچه سعی کردم نتونستم درست ببینم چون خراب بود. اما این بار با اینکه خوب شنیده نمی شد و با هر تکون اتوبوس تصویر بالا پایین می رفت تونستم فیلم را تا آخر ببینم.

نمی دونم ، هیچ چیزی تو فیلم نبود که دل من را خوش کنه یا راضیم کنه یا مثل روز سوم از بازی حامد بهداد یا هر بازیگر دیگه لذت ببرم.

نقاب هر دو روی سکه را نشون می ده. هم روی خوش هم روی بد. هم خیانت مرد هم خیانت زن. هم واقعیت هم خیال. نقاب با همه حرف های واقعیش یک چیزش آزار دهنده بود. تبلیغ بیش از اندازه از دوبی. در و دیوارها و ساختمون ها را خوب به تصویر کشونده بودن. خوب حرفشون را زدن.

نمی خوام بگم همچین چیزی وجود نداره. نمی خوام بگم  زن های جامعه ي ما پاکند و بدی و سیاهی ندارند  اما به این وضوح و صراحت هم نمی شه بیانش کرد.

 دوبی را به رخ همه دوبی دیده ها و ندیده ها کشیدین، قبول. جاهای خوب و گرون و ماشین های شیک را نشون دادین، قبول. اما چرا مهم ترین و آخرین صحنه را از روی پرده سینما پاک کردین. همان صحنه ای که " من پکر باز قهاریم." را نشون می ده و بوم.....انفجار و مرگ اون دختر.

و باز هم حرفم برمی گرده به صحنه های پارسا پیروزفر و اون دختر که اسمش یادم نیست. نگاه های عجیب و عاشقانه، حرکات مجذوب کننده، نگاه و آرایش اون دختر، حتی برخورد دستها و افتادن سیخ گوجه فرنگی. دیگه زنان و دختران جامعه  انقدر هم پست نیستند همچنین مردان. نمی دونم چه واژه ای را برای توصیف این مسئله بیان کنم. شاید وقیح شاید شرف یا بی شرفی و شاید بی حرمت.

شاید این نوشته مثل بقیه نوشته ها نشده باشه. به دلم ننشست. نه بازی ها و نه خود فیلم. اما حتما موضوعش چیز دیگه ای بوده و محتاج درک بالاتر. اما من تا این حد جنس آدم ها را سیاه نمی بینم.

 

                                                        Destiny

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 مرداد1386ساعت 1:25 قبل از ظهر  توسط سینمای خودمونی | 

 

  از سر در سینما می گذرم و  بیلبورد فیلمی با نام گرداب را می بینم ، در کنار نام فیلم نوشته فیلمی از حسن هدایت و در ادامه نوشته شده بر اساس داستانی از صادق هدایت و همین جمله آخر کافی است که بلیط بخرم و به سینما بروم .

 

                           صادق هدایت

 

  در سینمای ما بسیار انگشت شمارند فیلم هایی که بر اساس ادبیات داستانی این مرز و بوم نوشته شده باشند چه آنکه از آثار بزرگانی چون هدایت ، دولت آبادی ، بزرگ علوی ، چوپک و جلال باشد چه اینکه از همین امروزی ها باشد .

  به فهرست فیلم های کیمیایی که نگاه کنیم فیلمی به نام داش آکل می بینیم ، نمی دانم داستان این فیلم بر اساس همان قصه کوتاه و دوست داشتنی هدایت است یا نه ولی مهمترآن است که کمتر فیلمی از آثار بزرگ ادبی به تصویر فیلمسازان ما آمده است .

  فیلم اخیر گرداب را می توان فقط از این منظر مهم دانست که به یاد ما می آورد که نویسنده های پرفروش و خواندنی زیادی داریم که در سینمای ما غافل مانده اند و این روزها که همه از فیلمنامه خوب می نالند بهترین فرصت برای استفاده از رمان ها و داستان های خوب صد سال اخیر است .

  اما گرداب نکته مهمی را هم یادآوری می کند که این فیلم ها باید به زبان سینما روایت شوند ، مطمئنا بسیاری از مخاطبان این فیلم ها کتاب را خوانده اند و قصه را می دانند و نیامده اند که فیلم را دوباره بخوانند ! بلکه آمده اند فیلم ببینند ! اشکالی که دقیقا در گرداب هست و هیچگونه جاذبه سینمایی ندارد .    

  فیلم گرداب مخلوطی از چند داستان هدایت است ، استفاده ناشیانه از بوف کور ( که به جرات بهترین است ) و دستمایه قرار دادن داستان کوتاه گرداب به عنوان هسته اصلی قصه فیلم .

  گرداب فیلم خوبی نیست ولی مرا بعد از مدت ها یاد صادق هدایت انداخت و دوباره سیری در آثار فاخر او داشتم .

 

                                                                                                        هادی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 15 مرداد1386ساعت 8:34 قبل از ظهر  توسط سینمای خودمونی |